X
تبلیغات
عقــــــاب و چکاوک - عجب شبی بود..

جمعه شب بود که دوستام بهم زنگ زدن و گفتن که تو پارک اوستا هستن و من هم هر چه زود تر برم پیششون. من هم نزدم تو ذوق دوستام و راه افتادم. پارک اوستا پارک بزرگی نیست و بر خیابون آزادیه. همین که از پله ها رفتم پائین دیدم ملت دور حوض حلقه زدن و از پیر و جوون رو نیمکت نشستن و دارن کف می زنن. محفل صمیمی و در عین حال کوچیکی بود. صدای آقا ایرج توجه هر رهگذری رو به خودش جلب می کرد. مرد مسنی بود با موهای بلند و محاسن سفید که یه کلاه هم سرش بود. بیشتر ترانه های فلکولور می خوند. از مقامی، یساری، آقاسی، معین، بسطامی و ... هم خوند. البته بدون هیچ میکروفون یا تجهیزات دیگه ای. صداش خیلی دلنشین بود.

 یه زن و شوهر پیر هم بغل دست ما نشسته بودن.گه گاه تو فکر فرو می رفتن و سرشونو تکون می دادن. پیرمرده آروم اشکش جاری شد و با اون دستای لرزونش دستمال سفیدشو از تو جیبش درآورد و به زحمت اشکاشو پاک کرد. خودش می گفت اشک شوق بود! ولی با آه هایی که می کشیدن به نظر می رسید خاطرات جوونی هاشون براشون تداعی شده باشه... خانومش هم خیلی باحال بود. مخصوصا با اوت تیکه های که وسط ترانه مینداخت..

 خدائیش قدیمی ها هم با این آهنگ هاشون عالمی داشتناااا..

خاطره اون شب هیچ موقع یادمون نمیره. انصافا موسیقی زنده یه چیز دیگست و براستی که غذای روحه. اون شب انقدر از موسیقی غنی شده بودیم که دیگه کسی رغبت نمی کرد از موبایلش آهنگ پخش کنه.

 آدما با چه چیزای کوچیکی دلشون شاد میشه واقعا...


یادت میاد تو میگون باهم نشستیم به هم دیگه قول دادیم جناق شکستیم

ستاره های آسمون گواهمون بود دامن دشت و صحرا پناهمون بود

عجب شبی بود آی عجب شبی بود

تو میگون عشق ما ورد زبون بود سر زبون هر پیر و جوون بود

یادت میاد که روی تخت گلها دل من با دل تو مهربون بود

عجب شبی بود آی عجب شبی بود

خیلی دوستم میداشتی سربه سرم میذاشتی گل ستاره ها را تو چشمونم میکاشتی

هرگز یادم نمیره صفای آن شب عجب شبی بود آی عجب شبی بود

 



تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | 12:23 بعد از ظهر | نویسنده : تیـــما |
  • لحظه ها
  • لیموزین