|
عقــــــاب و چکاوک | ||
|
اوجادیر بیزیم قالا درد گتمز یوز ایل قالا بداصیل، اصیل اولماز بویونجا قیزیل قالا
اوجاقی یاخشی قالا اودون گوی یاخشی قالا نه الوور بو دونیادا پیس اؤله ، یاخشی قالا
عاشق ناچار آغلاما پیس گون گئچر آغلاما فلک باغلی قاپیسین بیر گؤن آچار آغلاما
عزیزیم نردووانا بیر بیر چیخ نردووانا زر قدرین زرگر بیلر نه بیلر هر دیوانا؟
موضوعات مرتبط: ادبیات فلکولور [ جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۰:۳ ب.ظ ] [ تیـــما ]
بولود یئندی داغلارا خزان گلدی باغلارا فلکین گردیشیندن عمور-گون گئچیر قارا
بیز هارا بورا هارا بیزی سالدیلار تورا بیزی تورا سالانی ایمانسئز گتسین گؤرا
قوهوم هارا یاهارا بئل باغلاما اغیارا قونشون حیاسیز چیغی تئز کوش جانین گورتارا
عزیزیم قارا داغا گون دوغار قارا داغا من قارا داغ اهلییئم یاز منی قاراداغا
موضوعات مرتبط: ادبیات فلکولور [ جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۹:۵۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۵:۲۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید . ولتر
موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۵:۱۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
نفس وار جان دورونجا اؤرک ده قان دورونجا یورولوپ، جانا گلدیم قانمازی قاندیرینجا صایادا باخ صایادا تؤرون قوروپ قایادا تؤرونا طرلان دؤشوب آدامی یوخ اویادا
بیچارایام بیچارا بیچارایا نه چارا؟ قاپیم حق دن باغلانیب کیمه گئدیم آچارا؟ من عاشیق گؤلی خارا یایلیغین گؤلی خارا دئدیلر بولبول اؤلؤب وئردیلر گؤلی خارا موضوعات مرتبط: ادبیات فلکولور [ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۴:۲۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۸:۳۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین
سلام بر شعبان و اعیادش ، سلام بر حسین و عباسش ،
سلام بر سجاد و سجده هایش ، سلام بر علی اکبر و جوانی اش
و سلام بر نیمه شعبان وظهور مولودش...
آغاز ماه رسول اعظم (ص)، ماه شادی آل الله مبارک باد.
موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه ادامه مطلب [ شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۸:۲۳ ب.ظ ] [ تیـــما ]
امروز به اتفاق خانواده عمو جان، منطقه زیبای مارمیشو رو برای گردش انتخاب کردیم. طبیعت فوق العاده دل انگیز و منحصربفردی داشت. منظره سحرآمیز دریاچه از لابه لای درختان انبوه و سرسبز دیدگان هر نظاره گری رو اغوا می کرد امروز برای من حسابی خوش گذشت و روز به یاد ماندنی برای من و خانواده ام خواهد بود...(بخصوص اکیپ جوانان جمع ، که داخل یه اتومبیل دورهم بودیم و...حساب جاهای دیگه رو میذارم عهده خودتون!! موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۱:۲۰ ب.ظ ] [ تیـــما ]
رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم، مربيه ميگه: بچه رو ميبريدش؟ گفتم پَ نه پَ همينجا ميخورمش **** رفتم بانک پول بگيرم کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟ گفتم پَ نه پَ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم.... **** رفيقم شمارمو مي خواست, گفتم: يادداشت کن 0932 گفت : تاليا داري؟ گفتم پَ نه پَ همراه اول شماره خالي نداشت بهم تو تاليا خط داد..
موضوعات مرتبط: طنز ، معما و سرگرمی ادامه مطلب [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۰:۵۴ ب.ظ ] [ تیـــما ]
Love + Care = Mother Love + Fear = Father Love + Help = Sister Love + Fight = Brother Love + Life = Wife/Husband Love + Care + Fear + Help + Fight + Life = Friend
موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۰:۴۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۰:۲۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۱۰:۲۵ ب.ظ ] [ تیـــما ]
زن جوان 24 سالهاي بي اعتنا به هياهوي جنگ و غارت و غوغا همچنان از رفتن با فراريها خودداري ميكند، هر چه ميكوشند كه بيا برويم، او امتناع ميكند و فرياد ميكشد: آبا... آبا... آبام قالدي... من نميروم. من از خانه و كاشانه خود فرار نميكنم. خويشان او با تهديد او را ميبرند، پس از پاسي از راه به نحوي ميگريزد و به روستاي خود برمي گردد. اين زن كه نامش «طرلان» بوده در آغاز رشد، از ازدواج خودداري ميكرده، پدرش به زور او را وادار به ازدواج ميكند، پس از چندي طلاق ميگيرد و به خانه پدر برمي گردد. خوي و خصلت مردانهاي داشته و هرگز در چهار چوبه رسوم زنان محدود نميمانده است افراد بي مبالات بدليل همين روحيه مردانگي او، وي را «دلي طرلان» ملقب ميكنند يعني «طرلان ديوانه» من كه شخصاً وي را ديده بودم و سالها به خانه پدربزرگم رفت و آمد داشت اثري از «دلي بودن» و يا ديوانگي در او نديدم، جز همان خوي مردانگي و غيرت، زني كه به اصطلاح چهار مرد حريفش نميشد، از خانواده محترمي هم بوده است. شايد همين سرسختي اش در ماندن، او را در نظر سبك سران مستحق اين لقب كرده بود. اكراد سلدوز را غارت كرده حتي چوبها و تيركهاي سقف خانهها را بالكل برده بودند، يك منطقه صد روستائي خالي از سكنه و بدون حضور انسان مانده است. در وسط اين منطقه بزرگ، در يك روستا زني تنها به سر ميبرد كه مدت ايام غارت را، در تاكستاني درون يك غار دو متر مربعي كه به دست خود در ديواره باغ كنده بود، گذرانده است. موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۶:۲۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
(قاچاقاچ ـ اسماعيل آغاليخ ـ اسماعيل آغا قاچاقاچي)
اسماعيل سيميتقو ـ سيمتكو، سمكو، نيز ضبط شده ـ از سران ايل «شكاك» ساكن «چهريق» در غرب سلماس، نام پدرش «محمد آغا» و نام برادر بزرگش «جعفر آغا» بود، پدرش يكي دو بار ياغي شده بود، جعفر آغا نيز يك بار ياغي شد و سپس تسليم گرديد، در اين ايام او را به دربار وليعهد (محمد علي شاه) در تبريز احضار كردند مامور ابلاغ احضاريه «قرني آغا مامش» و «خسرو خان قره پاپاق» بودند و اين از عجايب حوادث است كه بر سر قره پاپاق ميآيد، زيرا دربار تبريز به جاي اينكه احضاريه را توسط حكومت اروميه خصوصاً سلماس ارسال نمايد، رئيس قاراپاپاق را به اين ماجرا ميكشاند. جعفر آغا براي حصول اطمينان، تامين ميخواهد، ميگويد: من به چه دليل مطمئن شوم كه وليعهد حكم اعدام مرا نميدهد؟ موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۶:۱۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
قواي مجاهدين از گيلان، تبريز، بختياري و لارستان به طرف تهران حركت ميكنند و تهران در جمادي الثاني 1327 فتح شده و محمد علي شاه بر كنار ميشود. روسها محمد علي شاه را مجدداً از طرف تركمنستان و گرگان به ايران ميفرستند و بالاخره در رمضان 1329 نيروي تركمن شكست خورده و محمد علي شاه به روسيه باز ميگردد، ليكن روسها شخصاً در ذي قعده همان سال از بندر انزلي و مرز آذربايجان وارد ايران ميشوند، صمد خان مجدداً توسط روسها والي تبريز ميشود، بنابراين حكومت سلدوز عملاً در دست رشيد السلطنه قرار ميگيرد.موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۶:۱۳ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۶:۱۰ ب.ظ ] [ تیـــما ]
از چپ به راست : 1- حیدر خان حاکم2- حاج نجفقلی خان امیرتومان
با صدور سند فوق هر دو سمت نجفقلي خان يعني رياست ايل و فرماندهي نظاميان تثبيت ميشود يعني دو سمت در هم ادغام ميشود، ليكن سمت اجرايي «امور داخله ـ امور اداري و نظارت بر امور اقتصادي و حقوقي» كه اصطلاحاً «حكومت» ميگفتند و مسئول آن، «حاكم» ناميده ميشد به عنوان پست جديد در نظر گرفته شده و از مركز به همه ايالات اعلام گرديد. مسئولان پست جديد در تبريز، اروميه و... انتخاب شدند. سران ايل در حضور نجفقلي خان جمع گشتند تا براي اشغال پست جديد به بحث رقيبانه بپردازند. موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۶:۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
بيوك خان در سال 1303 هجري قمري وفات ميكند و چون فرزندي نداشته رقابت شديدي براي به چنگ آوردن سمت رياست ايل در ميگيرد. از طرفي اسد الله خان (نجفقلي خان دوم) مدعي سمت موروثي خود ميشود و از طرف ديگر پاشا خان (پسر كاظم خان، برادرزاده مهدي خان و پسر عموي بويوك خان و نياي خانوادههاي كنوني پاشاپور، حقير، سرتيپي، حسامي، حبيب يار، امير فلاح) با تمسك بر اينكه پدرش نايب الرياسه و معاون مهدي خان بوده و در زمان بويوك خان هم خودش را معاون او ميدانسته، در صدد اشغال پست رياست ميآيد. رضا قلي خان رشيد السلطنه برادر بويوك خان نيز مدعي اين سمت بوده است. در اين ميان نقش يك زن سياستمدار قضيه را تعيين ميكند. وي «صنم خانم» همسر نجفقلي خان اول و مادر اسد الله يعني نجفقلي خان دوم ميباشد. موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۵:۵۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
يكي ديگر از جنگهاي مهمي كه سواران قره پاپاق در آن حضور داشتهاند جنگ استر آباد است در سال 1297 همزمان با غائله شيخ، تعداد 200 سوار به فرماندهي «جلال خان» پسر كاظم خان (روستاي جلال خان در مغرب محمديار در ساحل شمالي گادار بنام اوست) در استر آباد بودهاند.
موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۵:۵۵ ب.ظ ] [ تیـــما ]
شيخ عبيد الله شمزيني فرزند شيخ طه از مردم روستاي «شمزين» در كناره غربي ارتفاعات ميان ايران و عثماني، به عنوان يكي از شيوخ طريقت در سرتاسر كردستان شهرت زيادي به دست آورده بود. انگليسيها توان او را در ايجاد يك آشوب و بلوا بررسي ميكردند، آنگاه او را بطور غير مستقيم توسط بعضي از مريدانش تحريك كردند كه «با وجود شخصيتي مانند حضرت جناب چرا بايد ديگران حكومت داشته باشند». براي توضيح زمينه تحريك شيخ از سوي انگليس، توجه به شرح زير لازم است. محمد شاه در منطقه «مرگور» اين سوي ارتفاعات مرزي پنج آبادي را به شيخ طه، پدر شيخ عبيدالله بخشيده بود و يكي از دختران او (يا يكي از دختران شيخ عبيد) را نيز به عنوان همسر به حرمسراي تهران برده بود، محمد شاه ميخواست در قبال تحريكات عثمانيها پايگاهي در ميان عشاير كرد داشته باشد، از قضا اين تدبير نتايج معكوس داد از طرفي دختر شيخ در دربار پسري آورد نامش را «عباس ميرزا» نهادند، وجود اين پسر به هنگام صدارت امير كبير بهانه دست مهد عليا مادر ناصر الدين شاه گرديد، او هميشه به ناصر الدين شاه ميگفت كه امير كبير ميخواهد تو را خلع و سلطنت را به عباس ميرزا بدهد. محبتهاي امير كبير به اين مادر و فرزند كه از اينجا رانده و از آنجا مانده بودند باعث سردي شاه از امير گرديد بالاخره عباس را به حكومت قم فرستادند و ساختمان كتابخانه مدرسه حجتيه قم يادگار اوست كه براي نشيمن خود ساخته بود[1][1]، عباس نه خود روي آرامش داشت و نه وجودش براي ناصر الدين شاه آرامشي باقي گذاشت.موضوعات مرتبط: سولدوز ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ ۵:۵۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||