|
عقــــــاب و چکاوک | ||
|
امروز تو دانشگاه منتظر بودم نوبتم شه که با استاد مشاورم صحبت کنم. اتاق بغلی ایشون، دکتر صدقیانی (از اساتید مدیریت صنعتی) هستن و من تمام این مدت به این فکر میکردم که نکنه اهل سلماس باشه. چون فامیلی دوست دوران کارشناسیم که اهل سلماس هم بود، پسوند صدقیانی داشت. در اتاقش باز بود و داشت با مهمونش آذری صحبت میکرد. احتمال حدسی که زدم بالا رفت. تو همین فکر بودم که یهو همون دوستم که اهل سلماس بود و دانشگاه ارومیه همکلاس و هم اتاق شده بودیم از جلوم رد شد و خواست بره اتاق دکتر صدقیانی! خود خود خودش بود. اولا که شککم به یقین تبدیل شد و استاد سلماسی از آب درومد. دوما که، صداش زدم سماااانه!! هر دو ماتمون برده بود. از اتفاق هم گذشته بود و شده بود تصادف! چون امروز اصلا کلاس نداشتم من و از سر کار رفتم دانشگاه. سراغ همسرش رو گرفتم که گفت همونیه که تو اتاق با استاد صحبت میکنه. دنیا گاهی چقدر کوچیک میشه. اون لحظه که یه آشنای قدیمی میبینی، موقعیت زمانی و جغرافیایی رو از دست میدی و نه تنها اون شخص رو، بلکه اون زمان و مکان و حال و احوال گذشته احیا میشه برات.
. . یک لحظه فکر کردم 18 سالمه و ارومیه ام... [ سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ۱۲:۹ ق.ظ ] [ تیـــما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||