|
عقــــــاب و چکاوک | ||
|
با چندتا از همکارای دیگه افتادیم شعبه سرپرستی. روز اول، بهمون گفتن برا صرف صبحانه بفرمائید طبقه 4. نامردا با بچه های طبقه چهارم هماهنگ نکرده بودن. همینکه از درب آسانسور وارد اتاق شدیم، یه آقایی بهت زده گفت: شما ازکجا میاین؟ منم با تموم جدیت و یخ های آب نشده جواب دادم: طبقه اول!!! والااااااا....انتظار نداشتید که حکم مدیر فنی رو نشونش بدم و بگم این علامت مخصوص حاکم بزرگه! احترام بگذارید!! (اساسا لطف کنیم حکم رو نشون رئیس میدیم و اگه اونا کوتاه بیان براشون ایراد میگیرم که چرا بدون اطمینان از وجود حکم، ما رو راه دادن..!!!) خخخخخخخخخخخ موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۱۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
فراز بوشهر- مقصد:فرودگاه عسلویه
کنگان- پرتی ماهیگیران
بقیه عکس ها در ادامه مطلب..
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت ادامه مطلب [ جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ ] [ ۱:۳ ق.ظ ] [ تیـــما ]
یه شب که تو لابی نشسته بودم دیدم دو تا خارجی اومدن داخل. ولی از پرسنل کسی اونجا نبود که با هاشون ارتباط برقرار کنه. این شد که من راهنماییشون کردم و پرسیدم که اتاق می خوان یا نه؟ اهل کره جنوبی بودن. باهم انگلیسی صحبت کردیم و بالاخره معلوم شد که واسه چی اومدن!! برا رزرو اتاق نیومده بودن. اومده بودن بستنی بخورن!!!!!! نگو اینا هرچند وقت یه بار میان اینجا و بستنی می خوان، پذیرش هم تو ذوقشون نمی زنه و براشون بستنی شکلاتی میگیره میاره. اونا هم فکر می کنن واقعا اینجا بستنی سرو میشه یا مثلا کافی شاپه!! وقتی فهمیدم انقدر خندیدم!!! جالب این بود که آقاهه اعتراض می کرد که من بستنی شکلاتی دوست ندارم و اصلا با طعم شیرین حال نمی کنم. اما هربار اینجا میام برام شکلاتی میگیرن!!!! رزبشن تازه فهمیده بود که قضیه چیه! تو میدان گازی ۱۲ کنگان کار می کردن. از کلیپ گنگنام استایل سوال کردم. همین که اسم گنگنامو شنیدن انقده ذوق کردن و شروع کردن به توضیح دادن راجع به این کلیپ که بیشتر حالت کمدی داره و .... گنگنام اسم یه محله در حومه شهره و اهالی ثروتمندی هم داره و .... از کار ما هم پرسیدن. کمی گپ زدیم و بعدش ما رفتم برا شام و دیگه ندیدیمشون. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ۵:۵۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
کلا تو این شهر از همه جهت غافلگیر شدیم. اون از روز اول... (پست قبلی).. اون از شب اول که زلزله اومد... البته کاکی چند ماهیه رو ویبره است و تو اون مدتی هم که کنگان بودیم چندین بار زلزله رو احساس کردیم. اینم از روز اول کار.... هتلی که رزرو کرده بودم رو به ساحل بود و از طرفی در نبش بازار. منتهی ما عصر روز اولو به پرسه زدن در کنار دریا و ساحل شنی مشغول شدیم و موقعیت دقیق محل کار رو شناسایی نکردیم. فرداش یه آژآنس گرفتیم ما رو برسونه سر کار . ولی ای دل غافل که کمتر از ۱۰۰ متر با هتل فاصله داشت و دقیقا تو خیابون بغلیش بود. همسایه بودن یه جورایی. به نظر می رسید پیاده می رفتیم زودتر می رسیدیم. این شهر مردم خیر زیاد داشت. ظهر ها که می خواستیم بریم رستوران و برگردیم شعبه، خیلیا از سواری ها تا می دیدن سه نفر جلو آفتاب منتظر ماشینن سوارمون می کردن و کرایه هم نمی گرفتن. در جواب می گفتن : مسیرم بود! مسافرکش نیستم! دقیقا برعکس تهران... تنها جایی که با رئیس سر جنگ و دعوا داشتیم همین کنگان بود!!!! یعنی یه چیز می گم یه چیزی می شنوید... همکاری که نداشتن هیچ،جنگ روانی راه انداخته بودن .. ما هم مجبور شدیم سخت گیری هامونو بیشتر کنیم. به هر حال گذرشون افتاده به دباغ خونه ما.. به قول خودشون کارایی کردن که برامون خاطره بمونه از کنگان ما هم تصمیم گرفتیم در ازاش یه بندهای خاطره انگیزی براشون بنویسیم که تا عمر دارن یادشون نره. از اوجا که اینجا جاش نیست، به همین نوشته ها بسنده می کنم . اما چون یه جورایی حسابرس جماعت زرنگه و آتو نمی ده و آتو می گیره، الان به همه اون خاطره ها می خندیم. روزای آخر غافلگیرشون کردیم و از تهران خواستیم برا حکممون متمم بزنن و بیشتر از خجالتشون در بیایم. واقعا کیف می کنم از وجدان کاریه حسابرس جماعت
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ۵:۴۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
کار جم که تموم شد بار و بندیلو جمع کردیم و راه افتادیم کنگان. یه آژانس دربستی گرفتیم و تقریبا ساعت ۳ راه افتادیم. زونکن های جم رو هم با خودمون آوردیم کنگان. ظهر بود و هوا به شدت گرم.. یکی از همکارامون زونکنا رو آورد داخل ماشین که بعد به پیشنهاد ما و راننده گذاشتیمشون صندوق عقب. و این بود آغاز سوتی ما...!!! بعد از یک ساعت که رسیدیم کنگان ، همه چیو از ماشین بیرون آوردیم الا اون زونکنهای بی صاحاب رو... همه مون انقدر خسته بودیم و خواب آلود که به فکر هیچکی نیوفتاد که اصل کاری جامونده. جالب اینه که تو اتاقمون مستقر شدیم و بعد از یک ساعت که داشتیم آماده خواب و استراحت می شدیم یادمون افتاد زونکنا با آژانس برگشته جم! بدون معطلی زنگ زدم آژانس و بهشون اطلاع دادم که زونکنای ما جا مونده تو ماشینشون. یارو متوجه نشد و گفت چیاتون جا مونده؟؟؟!!! جواب دادم: پرونده!! دو تا پرونده!! بعد از کلی صحبت و نشونیه ماشین ، راننده و پرونده رو دادن، آقاهه برگرده چی بپرسه خوبه؟؟؟!!!! پرسید: فقط خانم پرنده هاتون طبیعی بودن یا پلاستیکییییییی؟؟؟!!!!!! خدایاااااا خداونداااااا...... پروووونده!!!! مجید جان دلبندم...
یک ساعت بعد، برای بار چندم با صدای تلفن بیدار شدم و رفتم زونکنا رو تحویل گرفتم. خلاصه اون روز نتونستم درست حسابی بخوابم و کلافه شدم. قرار بر این شد که این سوتی همونجا دفن بشه و تو موسسه نپیچه. شما هم غریبه نیستید، بین خودمون باشه
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ۵:۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
به جرات میشه گفت که شهر جم، خوش آب و هواترین شهر استان بوشهره. و حدود ۶۰ کیلومتر با کنگان فاصله داره. مسیرش از بیدخون یا عسلویه، اتوبان پر پیچ و خمیه که سر راهش ۴ تا هم تونل داره. فازهای پتروشیمی و میادین گازی سر راهش زیاده. نزدیکای بیدخون که آلودگی و سموم تو هوا غوغا می کنه. یه انبار بسسسسیار بزرگ گوگرد هم بغل جاده هست و گوگرد ها رو مثل تل ماسه ، انباشت کردن. مسیر کوهستانی داره. و قله ها و صخره های زمخت و زیبا که جون میده برای صخره نوردی. بخصوص بدون تجهیزات! تو یه تیکه از مسیر بوی گاز انقدر زیاده که هربار از اونجا رد می شدیم حالت تهوع به من دست می داد .ریه ها به وضوح اذیت می شدن.. اصن یه وضعی بووود.... هر چه به جم نزدیک تر میشی به هوای تمیز و سرسبزی اضافه تر میشه. شهر جم یه شهربازی بالای تپه داره که مشرف به شهره و میشه بافت شهر رو از اون بالا به خوبی دید. رونق و رفاه در شهر جم خیلی بیشتر از عسلویه است. به قولی شهر عسلویه بیشتر بخاطر توسعه صنعتی شه که شهرستان شده. جای زندگی نیست و به آخر دنیا ملقب شده. گویا افزایش ساخت و ساز و سیر صعودی قیمت زمین به جم هم رحم نکرده و در سالهای اخیر با ساخت مجتمع های آپارتمانی و شهرک های ویژه شرکتهای نفت و گاز به یک شهر آپارتمان نشین تبدیل شده. بخاطر اینکه مدام از عسلویه به جم در رفت و آمد نباشیم ، با همکاری فرماندار شهر جم ، یکی از سوئیت های شهرک اداره گاز بهمون تعلق گرفت که البته هزینه ای هم در بر نداشت. فضای شهرک محشر بود. یه چیز تو مایه های مجتمع باری ارومیه. از سردر شهرک، گل شمعدونی و گل کاغذی های رنگارنگ شروع می شد تا انتهای محوطه. شبها به محض ورود به داخل، بوی شب بو و اطلسی سرمستت می کرد. درخت نخل و نارنج هم زیاد بود. فضای داخلی شهرک منو یاد محوطه دانشگاه ارومیه (نازلو) می انداخت. خیابوناش مثل دانشگاهمون پر پیچ و خم بود. محوطه بسیار ارامی داشت. امکانات ورزشی مثل دوچرخه سواری، استخر، میز پینگ پنگ و میدون بسکتبال برای ساکنین (شرکتی ها) به طور رایگان فراهم بود. البته افرادی مثل ما و میهمانان در صورت ارائه معرفی نامه از میزبان شرکتی می تونستند از این امکانات استفاده کنند. که من در اولین فرصت از استخرش استفاده کردم که خیلی لوکس بود. آب استخرش هم تمیز و عاری از بوی کلر و وایتکس بود طبق اطلاعاتی که از رئیس شعبه گرفتیم، کلیه امکانات تو این شهرک ها رایگان بوده و فقط اخیرا هزینه مخابرات ازشون می گیرن که اون هم به این دلیله که خانومای خانه دار که معمولا غیربومی هم هستن، وقتی شوهرشون سر کاره هی میشینن پای تلفن و ساعت ها حرف می زنن. اینه که پولی اش کردن. ولی آب و برق و گاز و امکانات ورزشی و تفریحی و ایاب و ذهاب از دم رایگانه. حقوق و مزایای کارکنان هم در حد بنزه. یه جورایی ثروت مملکت اینجا تولید میشه و کلیه هزینه هایی که این شهرک ها در بر داره شاید با درآمد یه روز این شرکت صاف شه. پیک کاری و مرخصی این کارکنان با بقیه فرق داره. شرایط متنوعی دارن. سه هفته کار- یه هفته مرخصی (با سفر هوایی رایگان)، ۱۴-۱۴ معروف.. و یا سرشکن کردن مرخصی ها در طی هفته. خلاصه اینکه هر کاری می کنن که نیرو تو این شرایط دووم بیاره و براشون خدمات ارائه بده. که معمولا به ندرت پیش میاد نیروی غیربومی بیشتر از ۳-۴ سال اینجا موندگار شه. دبیرستان نمونه دولتی ، مدارس ، بیمارستان مجهز، فروشگاه و ... از دیگر امکاناتی بود که ساکنین رو از رفتن به مرکز شهر بی نیاز می کرد. امنیت منطقه هم با گردش و مراقبت نگهبانای موتوری تامین میشد. از این حرفا که بگذریم.. خودمونیم، اگر رشته فنی و مهندسی تموم کرده بودم بعید می دونستم پام به این شهرک باز شه که حالا با لیسانس حسابداری ازشون مستفیض شدم. سوئیت ما طبقه چهارم بود. سه خوابه ، حال بزرگی داشت. و تنها برا ۲ نفرمون. معماری مزخرفی هم داشت. همش باید در خودت میچرخیدی تا بری اتاق یا آشپزخونه. ما که تا دو -سه روز مخمون نمی کشید از کدوم در درومدیم و کدوم در باید وارد شیم. مدتی که تو جم بودیم فقط یک روز از گرمی هوا اذیت شدیم. بخت با ما یار بود و روزهای بعدی هوا بارونی شد. اغراق نکردم اگه بگم شمال اومده بود تو جنوب. تو یکی از همین عصرهای قشنگ بارونی با دوستم رفتیم داخل محوطه و زیر بارون کلی دویدیم و قدم زدیم. عین موش آب کشیده شده بودیم. ولی واقعا لذت بخش بود. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۴:۱۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
در حال حاضر تو کنگان هستیم. دقایقی قبل زلزله اومد. دعا کنید این آخریش باشه. فعلا تو لابی هتل نشستیم. به نظر میرسید 4 ریشتر باشه
........................................................................................................................................................... ظاهرا مرکز زلزله کاکی بوده و زلزله ساعت ۲۳ حدود ۵.۱ ریشتر بوده و ساعت ۴ صبح هم دور و بر ۴ ریشتر. البته زلزله صبح رو من احساس نکردم چون خواب بودم. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۳۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
اینجا عسلویه است... همونطور هم که تو اخبار شنیدید، عسلویه تازه شهرستان شده و قبلا بخشی از کنگان بود. شاید دو – سه خیابون بیشتر نداشته باشه. محیط صنعتی و کارگری داره. مغازه های شیرآلات و ابزارآلات صنعتی در داخل شهر زیاده. در طول روز آقایونی که سرهم یا لباس فرم شرکت نفت و گاز پوشیده باشن زیاد به چشم میخوره. شیشه همه اتومبیل ها هم آفتابگیر داره و به رنگ دودیه. قیمت ها هم به نسبت، گرون تر بود!! (تو این سفر من تنخواه گردانم و این موارد بیش از پیش برام اهمیت پیدا کرده). از یکی پرسیدم وجه تسمیه عسلویه چیه؟ فوری جواب داد که عسل داشت!! قدیما عسلویه عسلهای خوشمزه ای داشت ولی الان دیگه برعکسه.. (و من بسی تعجب کردم..!) بومی های منطقه "عسلویه" رو به اسم "عسلو" صدا می زنن. اینجا سنی مذهب هم زیاد داره. قبل از اینکه بیایم عسلویه، تصورمون بر این بود که تفریح آنچنانی نخواهیم داشت. آلودگی هوا و بوی گاز هم بدجور تو ذوق می زد. ولی همه چی برخلاف انتظار پیش رفت. مخصوصا وقتی رئیس شعبه فهمید من ترک هستم! آخه خودش و خانومش ترک قشقایی (شیراز) بودن. از اون وقت به بعد همه اش با هم ترکی صحبت می کردیم. یک روز هم خانومش اومد شعبه و مارو برا شام دعوتمون کرد. زوج جوونی بودن و تقریبا با اکیپ ما هم سن و سال! یک شب شام مهمونشون شدیم. جاتون خالی یه قلیه ماهی خوشمزه با "کبوترماهی" به همراه مرغ و کتلت گوشت و سالاد شیرازی زدیم تو رگ... وای که چقدر غذای خونگی لذیذه... اون شب یک مهمان سرزده هم بهمون پیوست که از قضا ایشون هم ترک بودن و از مدیران یکی از میادین پارس جنوبی. آقای مسن و خوش مشربی بود. اون شب واقعا احساس سبکی کردم. آخه خیلی وقت بود که جملات ترکی ور دلم باد کرده بودن و نمی تونستم بیرون بریزمشون. با اینکه ترکی قشقایی کمی با ترکی ما فرق داره ولی پیدا کردن چند تا هم زبان تو غربت مثل این می مونه که تو شهر خودتون، یا تو کوچه خودتون هستید و به صحبت با همسایه هاتون نشستید. خانومش دوست داشت زبون آذری رو کامل یاد بگیره و علاقه زیادی هم به رقص آذری داشت. من هم هرچی کلیپ رقص آذری داشتم بهش دادم. از این بابت خیلی ذوق زده شده بود. شعبه عسلویه تقریبا تو 400 متری اسکله بود. جایی که لنج های قدیمی و کلی قایق بزرگ و کوچیک پهلو گرفته بودن. تو مدتی که عسلویه بودیم بهمون پیشنهاد قایق سواری و ماهیگیری هم داده شد اما از شانس بد، باد می اومد و چند روز پشت سر هم دریا طوفانی شد و ما قیدشو زدیم. الان خیلی خسته ام و خوابم میاد. تا اینجا بذارید باشه. بقیه شو تو پست بعدی می نویسم... راستی روز همه مادرای گل مبارک باشه. ان شاالله سایه شون همیشه بالا سرتون باشه و دعای خیرشون به همراهتون. از همینجا دست بوس مادر عزیزمم هستم و از زحماتش قدردانی می کنم.. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۲۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
امروز رسیدیم عسلویه.. ۱۰ روز اینجا موندگاریم. خدا به دادمون برسه.. دمای هوا در ساعت ۶ عصر، ۳۳ درجه!! و بسیار شرجی و آلوده...
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۳۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
از اونجا که دو ماه درگیر کارهای پست بانک بودم براتون عیدی پست بانکی اییییییی دارم...!!!
پرداخت همراه پست بانک! بدون نیاز به افتتاح حساب در پست بانک از این سرویس برای کلیه کارتهای عضو شتاب می توانید اسفاده کنید. انجام امور بانکی-خرید شارژ - مانده حساب فقط با *¤۷۴۷ با هر سیم کاری که دارید می تونید از این سرویس رایگان بهره مند شین "ستاره ۷۴۷ مربع" رو بگیرید، بهتون رمز میده. بعد برید سایت postbank.ir رمزو تو سایت ثبت کنید. خب دیگه مبارکتون باشه. عیدی من کو پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ ۶:۴۵ ب.ظ ] [ تیـــما ]
تو این شعبه کلاخاطرات زیادی داشتیم. از مالکین ساختمان بانک که همه روزه میومدن بانک، گرفته...... تاااااا مشتری بدحسابشون که اسمش همه جا بود و لای جرز دیوار رو هم می دیدی باز به پست این بابا میخوردی، همه و همه سوژه شده بود برامون. ولی یه اتفاقی افتاد، نزدیک بود تو هچل بیوفتم. قضیه از این قرار بود که یه روز یه پیرزن بی سواد اومد پشت باجه و ازمون خواست که از خودپرداز یارانه اش رو بگیریم. حسابدار بانک که خانم فوق العاده مهربونی بود ازم خواست که اگه مشکلی نداره من این کارو براش انجام بدم. چون قانونا کارمندای بانک نمی تونن این کارو انجام بدن و ممکنه دردسر ساز بشه براشون. من قبول کردم. به شرطی که پیرزنه هم با من بیاد جلو خودپرداز و رمزشو خودش بده به دستم تا فردای روز اگه دردسری پیش اومد بشه با دوربین بانک مدعی شد. خلاصه من براش دویست هزار نقد کردم و بهش گفتم که مانده اش ۱۶۰ هزاره. دو روز بعد دوباره همون پیرزنه اومد بانک و خواست ۱۶۰ هزار تومنه باقی رو براش نقد کنم. من هم دوباره به شیوه دیروزی عمل کردم اما تو حسابش ۶۰ تا بیشتر نبود...!!! پیرزنه ادعا می کرد از کارت استفاده نکرده و اومده همون مانده ای که من بهش گفتم رو بگیره. خیلی هم قاطع رو حرفش وایستاده بود که الا و بلا من ۱۶۰ داشتم! یه لحظه ترسیدم شر بشه ولی قبل از اینکه اوضاع شلوغ شه به کمک کارمند بانک، گردش حسابو از رو شماره کارت درآوردیم و به یه انتقال وجه از ATM رسیدیم. اون هم دقیقا پریروز و نیم ساعت بعد از اینکه من بهش کمک کردم. آدم می مونه چی بگه!!! از رو شرح عملیات، شماره کارت مقصد و اسم گیرنده وجه رو درآوردیم. اسم یه خانم بود. پیرزن ادعا می کرد که اون اسم رو نمیشناسه. ما هم که یه جورایی تو برجکمون خورده بود به پیرزنه گفتیم احتمالا کار پیرمرده بوده برو ببین شوهرت به حساب کدوم خانم ۱۰۰ تومن واریز کرده!!!!
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ ۷:۲۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
شعبه ای که ما می رفتیم نزدیک بازار بود و البته چندمتری ساحل. به منطقه لیان معروفه. لیان اسم قدیمی بوشهره. بوشهر از این حیث که جنوبش اصطلاحا "بالاشهر" محسوب میشه، مثل ارومیه است. و هنوزم که هنوزه، ۴ محال قدیمی شهر رو که همون لیان باشه ، به اسم شهر می شناسن و اگر از جنوب شهر بخوای آدرس مرکز شهر رو بپرسی بهت میگن که : "باید بری شهر!!" ساکنین این شهر به قول خودشون دلشون فقط به دریا خوشه و از امکانات رفاهی و بخصوص درمانی شهر رضایت ندارن. قیمت اجناس بسیار گرونه. تنوع اجناس هم زیاد جالب نبود. بومی های بوشهر برای خرید معمولا به شیراز و یا حتی برازجان (که ۴۰ - ۵۰ دقیقه راه داره تا بوشهر) ، مراجعه می کنن. هوای بسیار گرم و غبارآلودی داره. البته برازجان گرمتر از بوشهره و وقتی از محیط سربسته می زنی بیرون، انگاری که تو پلوپز افتاده باشی و دم می کنی. تو جنوب شهر یه پایگاه شکاری هست و به خاطر دکل های بی سیم منطقه نظامی، به این مناطق اصطلاحا "بی سیم" میگن. شب ها صدای بلند شدن و فرود اومدن جنگنده ها واقعا آزاردهنده است. با تمامی اوصاف فوق ، من این شهرو تو این فصل دوست دارم. و تنها علتش هم همون دریا و ساحل شنی شه. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ ۷:۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
الان که این مطلبو می نویسم تو لابی یکی از هتل های بوشهر هستم. ( سانس دوم ماموریت..) امروز از سر کار که بر می گشتیم تصمیم گرفتیم تا لب دریا پیاده روی کنیم و از منظره اش لذت ببریم. پی بردم که آدم جوگیری هستم. چون واقعا نتونستم جلو خودمو بگیرم و نروم لب دریا.. تا جایی که با جوراب و کفش رفتم تو آب و آخر سر یه موج بزرگییییییی اومد و نزدیک بود منو از جا بلند کنه... راس راستی داشت تعادلم بهم می خورد. شکار لحظه های همکارم دیدنیه! :
بعد از این صحنه، تماما خیس آب شده بودم و مجبور شدیم دربست بگیریم تا هتل. ولی ارزششو داشت. کلی هیجان و خنده همراهش بود و تبدیل به یه خاطره موندگار شد.
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ ۸:۲۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
سفر به خوزستان که اولین ماموریت زندگیم محسوب می شد با یه عالمه خاطره خوب به پایان رسید.. بخصوص که آخرش ختم به اتفاقات خوب زیادی شد و تهران که رسیدیم خبرای خوش زیادی رو شنیدیم. موقعی که رسیدم خونه مامانم تهران بود.از دیدنش خیلی خوشحال شده بودم. خلاصه از هر طرف سورپرایز شدیم. آخر این هفته هم عازم بوشهر هستیم. از اینکه وبلاگ دیر به دیر آپ میشه عذرخواهی می کنم. ولی نظرات شما رو می خونم و از این بابت متشکرم. موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۹:۳۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
دیروز که تو بانک مشغول حسابرسی بودیم خبر رسید که یکی از شعبات دستگاه ATM رو اشتباه پول گذاری کرده و تو کاست 5000 تومانی، ایران چک 50000 تومانی جایگذاری کرده...! جالب این بود که از مشتری ها می پرسیدن چه احساسی بهتون دست داد وقتی پول زیادی از خودپرداز دریافت کردید؟! موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۶:۱۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
آخر هفته رو رفتیم گردش و از طبیعت زیبای ایذه لذت بردیم. اینم از عکساش:
سد کارون ۳- این عکسو همکار و دوست نازنینم خانم شمسی گرفته!!! چه قشنگه؟!!!
این هم از شاهکارهای هنری منننننن!!!!
اونی که می بینید لنجه! و ماشین و آدما رو با هم از اون طرف آب میاره به این طرفش. و مکانیسمش هم تراختوری یه! یعنی اینکه موتور تراکتور بهش وصله و رو کابل حرکت می کنه. نمی دونم دیگه توضیحاتم چقدر گویا بود
سد کارون ۳(مسیر برگشت) ایذه جاهای دیدنی خیلی زیاد داره. اگه گذرتون افتاد این ورا حتما دو سه روزی برا این شهر وقت بذارین
از رئیس و معاون پست بانک هم نهایت تشکر رو داریم که انقدر بهمون خوش گذشت موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ ] [ ۷:۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
روز شنبه ساعت ۷:۳۰ شب رسیدیم اهواز. تو فرودگاه اهواز یکی از بچه ها منتظرمون بود و ما رو تا شهر رسوند. شام رو با هم خوردیم و ساعت ۹ راهی ایذه شدیم. هوا بسسسسسیار سرد بود. ساعت ۱۲ شب رسیدیم ایذه. محل اسکانمون تو یک مجتمع دقیقا بالای شعبه است و فاصله مون تا محل کار چند تا پله بیشتر نیست. البته اینو باید ممنون رئیس شعبه باشیم که پیشنهادش از طرف ایشون بود. تو ارومیه ۲ سال با یکی از بچه های ایذه هم اتاقی بودم و خیال دارم بهشون سر بزنم. گمونم به یادماندنی ترین خاطره از ایذه، کارت مخصوصی باشه که رئیس شعبه بهمون نشون داد. کارت زن ذلیلی!!! کارت خودش بود. یک آرم جالبی هم داشت. مرکز این انجمن هم تو چالوسه و عضو می پذیره. مهر و امضا هم داره. اگه شما هم می خواین از این کارتا داشته باشین می تونیم براتون تهیه کنیم. فقط ارسال عکس پرسنلی یادتون نره!! من که می خوام بابامو با یکی از این کارتا سورپرایزش کنم. شاید هم رئیس رو راضی کردیم به دارندگان این کارت، وام تعلق بگیره موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ ] [ ۶:۱۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
روز شنبه به اتفاق چند تا از همکارامون قراره بریم ماموریت. اون هم اهواز و حداقل به مدت یک ماه! امروز بلیطا رو تهیه کردیم. تو این ماموریت قراره چندتا پست بانک رو حسابرسی کنیم. امیدوارم سفر پرباری پیش رو داشته باشم. جالبه که سال ۹۱ با سفر به جنوب به اتفاق خانواده آغاز شد و قراره دوباره تو یه سفر کاری به جنوب به پایان برسه.
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ ] [ ۱۱:۴۰ ب.ظ ] [ تیـــما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||