|
عقــــــاب و چکاوک | ||
|
رمضان ماه عبادت فرصت بنده شدن رمضان شوق اطاعت از گنه کنده شدن رمضان بهار روح و به خدا پیوستن رمضان شوکت زیبایی و زیبنده شدن . . . فرا رسیدن ماه رمضان بر شما مبارک
موضوعات مرتبط: عقیدتی، مذهبی [ جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۰:۱۴ ب.ظ ] [ تیـــما ]
دیروز از اینکه یکی از شیطنت هام به دردم خورده بود خیلی خوشحال بودم. دوران دبیرستان که بودم رابطه خوبی با دستگاه کپی مدرسه داشتم و لوکیشنش هم طوری بود که میشد راحت سر وقتش رفت. خیلی وقتها تا دیروقت تو مدرسه فوق العاده داشتیم و هی باید دست نوشته های دبیران رو از رو تخته کپی می کردیم که من ترجیح می دادم جزوه دبیر رو ببرم به تعداد بچه هامون کپی بزنم. و بقیه مدت رو تمرینا رو بدیم دست دبیر تا حلشو توضیح بده اینطوری شد که من کار با دستگاه رو یاد گرفتم و دیروز تو محل کارم وقتی گفتن برم از اسناد کپی درارم چلمن بازی درنیاوردم موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۷:۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
همیشه برام سوال بود که چرا بعضی از شرکتها و موسسات اسم های طولانی و چند سیلابی دارند؟!! چند روزپیش به این نتیجه رسیدم که تعداد سیلاب ها رابطه عکس با مدت تاسیس داره و هر چه شرکتی با سابقه تر باشه تعداد سیلاب هاش کمتر میشه. من بیشتر از ۳ سیلابی ندیدم. باز اگه کسی اطلاعات کامل تری داره کامنت بذاره. موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۶:۵۰ ب.ظ ] [ تیـــما ]
من که از این سه آهنگ ملایم و عمیق Ebro خیلی خوشم میاد. لینکشونو برا دانلود گذاشتم. امیدوارم لذت برده باشید:
vatan ** Bir gun olacak ** hayrandim ** موضوعات مرتبط: موسیقی و سنتور [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۶:۳۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۵:۵۳ ب.ظ ] [ تیـــما ]
شما برای رسیدگی کردن به حسابها باید یک سری قواعد و قانون های را در ذهن خود داشته باشید که در اصطلاح یک سری کنترل ها را باید بلد باشید تا بتوانید حسابرسی کنید این کنترل ها بخشی از اطلاعات شما را کامل می کند و در واقع برای یک حسابرسی شفاف و کامل و قابل قبول باید از قدرت فکر و خلاقیت خود و اطلاعات حرفه ای خود وبا کمک این کنترل بتوانید نظر سرپرست خود راجلب کنید این کنترل ها در واقع قاعده و قانون نیستند بلکه مکمل کار حسابرسی میباشند . کنترل مربوط به کسورات دارایی ثابت : 1- کنترل امضاء مجازبروی اسناد حسابداری 2- کنترل صحت ثبت و طبقه بندی صحیح در حسابها 3- کنترل مربوط به دوره مالی مورد رسیدگی 4- کنترل مجوز فروش دارائی ها 5- کنترل سوابق مربوط به برگزاری مزایده و صورتجلسات کمیسون معاملات 6- کنترل آئین نامه معاملات فروش 7- کنترل کفایت اسناد و مدارک مثبته 8- کنترل وجوه دریافتی از بابت فروش 9- کنترل رسید تحویل دارایی فروخته شده به خریدار 10- کنترل محاسبات مربوط به سود یا زیان حاصل از فروش دارایی ها 11- کنترل با دفاتر حسابداری - اموال شرکت کنترل مربوط به اضافات دارایی ثابت : 1- کنترل امضاء مجازبروی اسناد حسابداری 2- کنترل صحت ثبت و طبقه بندی صحیح در حسابها 3- کنترل مربوط به دوره مالی مورد رسیدگی 4- کنترل مربوط به آئین نامه خرید 5- کنترل مربوط به مجوزات خرید ( مصوبات هیات مدیره - دستورپرداخت ) 6- کنترل کفایت اسناد ومدارک مثبته 7- کنترل رسید تحویل گیرندگان اموال و ثبت در دفاتر حسابداری و اموال 8- کنترل اسناد مالکیت - بیمه دارایی خریداری شده 9- کنترل در نظر گرفتن استهلاک در دوره مورد رسیدگی در دفاتر کنترلهای نهایی مربوط به دارایی ثابت : 1- کنترل موجودی دارایی ها در دفتر اموال با دفاتر حسابداری 2- کنترل مربوط به هزینه استهلاک و نرخ هزینه استهلاک و محاسبات 3- کنترل بیمه نامه های مربوط به دارایی ها 4- کنترل صحت مالکیت دارایی ها به نام شرکت موضوعات مرتبط: حسابداری، اقتصاد و مدیریت [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۲:۲۳ ق.ظ ] [ تیـــما ]
با مامانم رفته بودیم سرخاک پدربزرگم که تو امامزاده محمد کرج بود (دقیقا در جوار آرامگاه مرحوم روح الله داداشی). بعد از نماز ظهر بود و ما داشتیم برمی گشتیم تهران. فرداش نیمه شعبان می شد و ما باید امروز بلیط تهیه می کردیم که یهو کله ظهر گوشیم به لرزه درومد.از اونجا که خسته بودم اصلا حس بیرون درآوردن گوشی از تو کیفمو نداشتم و اتفاقا دیر هم جواب دادم. 021 بود. با کنجکاوی جواب دادم. از طرف موسسه ای بود که اول از همه براش رزومه فکس کرده بودم. اینطور شد که من دعوت به مصاحبه شدم اون هم تو روز نیمه شعبان!!! جالب تر از اون، قسمت این بود که به اتفاق هم کلاسیم آقای صباح به موسسه بریم. چند روز قبل اتفاقی فهمیده بودم که ایشون ساکن تهرانه. موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۱:۵۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
با اینکه من و برادرم طبق عادتی که از بچگی داریم (طبق خواسته والدین) با هم فارسی صحبت می کنیم اما من هنوز با این زبون راحت نیستم و روزی چند مرتبه سر کار باید قولنجمو بشکونم. هرچند که دلیل و الزامی هم برای رفع این مسئله نمی بینم. وقتی مدیرمون ازم پرسید که لهجه داری جواب دادم که خب چون من یه ترک به تمام معنا و اصیلم. و حقیقتش از کسی هم که چند زبون بلده انتظار نمی ره که بدون لهجه صحبت کنه. خلاصه اینکه این مسائل زیاد مهم نیست و مهم اینه که کاری از دستم بر بیاد و الحمدالله تا الانش که رضایت بخش بوده. امیدوارم اوضاع همینطور ادامه پیدا کنه. تق....تق....تق....!!(صدای قولنج) موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۱:۵۵ ب.ظ ] [ تیـــما ]
[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۹:۵۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
سلام! بعد از یه هفته ی کاریه سنگین، می تونم با خیال راحت پشت لپتاپ بشینم و ببینم حساب کار چند چنده.. محیط کار جذابیت های خاص خودش رو داره اما رفت و آمد و عادت دادن خودم به برنامه ی کاری روتین اذیتم میکنه. کجایید که ببینید منی که به خاطر خواب، از کلاسای صبحم می زدم و ککم نمی گزییییییید، حالا دیگه سحر خیز شدم و از ساعت ۶ برپام. تا یادم نرفته از دوستانی هم که نسبت بهم لطف داشتن و جویای حالم بودن اما پاسخی ازم دریافت نکردن عذرخواهی کنم. به یاد همه تون هستم اما چون هم سرکار و هم تو خونه، یه سری مشغله داشتم، نتونستم به موقع پاسخ بدم. دلم برا همه تون تنگ شده. مخصوصا هم که چند روز پیش هوای تهران شدیدا بارونی بود و منو یاد آب و هوای ناب آذربایجان انداخت و به قول معروف فیل مون یاد هندستون کرد!! موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۹:۴۳ ب.ظ ] [ تیـــما ]
دیروز چک باطله است موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۱:۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
حسابرس امضا می گیره اما امضا نمیده!!!
موضوعات مرتبط: حسابداری، اقتصاد و مدیریت [ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۲:۱۲ ق.ظ ] [ تیـــما ]
براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي، آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد. در پرنده شدن خويش بکوش و اين يعني بيرون آمدن از زندانهاي اسارت . موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۴:۲۴ ب.ظ ] [ تیـــما ]
در سرزمینی که سایه آدم های کوچک بزرگ شد، در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است...!! موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۴:۱۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
مطلبي را خواندم كه به نظرم بايد خواند و بهش فكر كرد
به اين فكر كرد كه دل يك انسان چقدر مي تونه بزرگ باشه و يادمون باشه كه ما تو سازمان ها با همين انسان ها سر و كار داريم.
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور شیر آب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به در و ديوار نگاه مي كردم و مبهوت بودم. «واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميده»
موضوعات مرتبط: عقیدتی، مذهبی [ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۲:۴۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
امشب، آخرین شبی یه که پیش مامان و بابا هستم. قراره برا یه مدت نه چندان کوتاه از خونه دور باشم. تو این مدت روزهاو تجربه های جدیدی رو خواهم داشت که ممکنه مجال دلتنگی رو از من بگیره. کار جدید، دوستان جدید و اتفاقاتی که پیش رو دارم همه رنگ و بوی تنوع داره و برا آدمی مث من، پرماجرا می تونه باشه. اما این وسط تنها چیزی که فکرشو نکرده بودم چیزاییه که تو خونه جا میذارمو میرم. گلهای نیلوفر حیاط، سریالهای وطنی و حتی ماشین رو میشه یه کاری کرد اما دو قلب مهربون رو نه! میرمو یه اتاق خالی، یه ساز بی صدا و میز کامپیوتر رو که بهش منگنه شده بودم رو جا میذارم و یه عالمه تندی و کج خلقی رو.. و می فهمم که چقدر به والدینم بدهکارم. امیدوارم با دعای خیر والدینم، مسیری که انتخاب کردم، با موفقیت طی کنم. موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۱۲:۱۳ ق.ظ ] [ تیـــما ]
علاقه مندان می توانند با مراجعه به سایت فوق از آخرین دوره های آموزشی مالی و مالیاتی، نحوه ثبت نام و هزینه دوره و محتوای آن مطلع شوند. موضوعات مرتبط: پورتال اطلاع رسانی من [ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۶:۵۴ ب.ظ ] [ تیـــما ]
وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!
پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!
پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!
موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۶:۴۸ ب.ظ ] [ تیـــما ]
توانا بود , هر که ‘ دارا ‘ بود ..... زِ ‘ ثروت ‘ دل پیر , بُرنا بود
به ثروت هر آن ابله بی سواد ...... به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود.. موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۶:۴۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
در زندگی سه چیز است که صدا ندارد موضوعات مرتبط: هرچه می خواهد دل تنگت بگو [ دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ ۵:۳۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||