قالب وبلاگ

عقــــــاب و چکاوک
 
لینک های مفید
چت باکس


آخرین باری که رفته بودم دانشگاه؛ زمستون پارسال بود. برف سنگینی اومده بود. اون موقع فرصت نشد دوستامو ببینم ولی روز شنبه؛ 

بعد از ماه ها، قسمت شد دوباره با چندتا از هم اتاقیا دور هم جمع شیم. قبل از همه، رفتم دانشکده مون..

در بدو ورود یه چیزی ناجووووووور زد تو ذوقم!! طوری که فکر کردم دانشکده نقل مکان کرده به نازلو و محل فعلی رو اختصاص دادن به دبستان یا مهد کودک... آخه اون چه نقاشی هایی بود رو دیوار نگهبانی...!! بابا جون تاسیسات دانشکده رو ندین دست بچه های هنر! دو روز دیگه میان رو دیوارای دانشکده حروف الفبا رو می نویسن:

دانشکده هنررررر    ر ز ژ   آب داد به گل منیژه....  (و ادامه شعر)

دنبال یه جا میگشتم که به رسم هر سال در دست تعمیر باشه.....امسال: سلف خواهران..


و بالاخره راهرو بالا:

از صحبت با اساتیدم آقایان دکتر غیور و پیری خوشحال شدم و انرژی گرفتم. ضمنا پرینتر نو اتاق آقای غیور بدجور تو چشم می زد. مبارکه!

دیدار کوتاه اما پرمهری هم با بچه های ارشد داشتم. بویژه خانم برزگری که ارادت خاصی دارم بهش..

راهرو پایین منو یاد امتحانات مینداخت. موقعایی که تک صندل می چینن و مراقب وایمیسته و از سر تا ته سالن نمیشه تقلب کرد... اه اه اه اه...

علی رغم اینکه دلم نمیومد برم، ولی دیگه فلنگو بستم سمت نازلو. البته 4 تا هم مسافر دانشجو زدم به نرخ "روزای آفتابی که کله ام می پخت تا سرویس بیاد".

خوابگاه طوبی چند ترمی هست که افتتاح شده. و امروز مقرر ما اونجا بود. همین که رسیدم صدای دوستم از تراس طبقه سوم حیاطو پر کرد که : غزااااله!!! (من: اندکی فحش به نشانه تحبیب). تو همون لحظه اون یکی رفیقمون هم از راه رسید و یه کم فیلم هندی بازی کردیم.

تا طبقه سه باید از پله بالا می رفتیم. و این موجب اعتراض من شد و پرسش اینکه: اینجا آسانسور نداره؟

 بماند که خودمم از این سوال بی محل که جوابشم واضح بود؛ متعجب شدم. ایراد این خوابگاه به اینه که  دو تا بلوک به هم راه ندارن و هرکی بخواد بره بلوک دیگه، باید بیاد همکف و تغییر مسیر بده. فرض کنید یه بدبختی طبقه 4ه و بدبخت تر از اون دوستشه که طبقه 4 اون یکی بلوکه. حالا اینا می خوان برن پیش هم...داستان دارن....!!! آخی.... بیچاره ها!

ظهر رفتیم سد شهرچایی. کلی خوش گذشت جاتون خالی. حماسه های پر ریسک و پر هیجان آفریدیم. اعمال قانون هم نشدیم. تا اینکه یه نفرمون به مرحله زرد کردن رسید و ما بیخیال شدیم.

ناهارو تو بند بودیم.

ساعت 6 بود و هوا رو به تاریکی. از اونجا که دختر حرف گوش کنی هستم به توصیه بابام گوش دادم و دم غروب راه نیفتادم برم خونه. و شبو هم مهمون دانشگاه شدیم.

سمانه شام مهمونم کرد. بطور اتفاقی با هم اتاقی سابقم به اسم فرشته هم اتاق شده بود. فرشته همون بچه زرنگ آبادان بود که سر تمیز نشستن قالی توسط خشکشویی، هفت جد و آباد یارو رو جلو چشش آورده بود. همون قالی تو اتاقشون پهن بود. البته جاشکری هم خیلی آشنا بود برام. حتی آشنا تر از قالی. انگار قدیما تو خونه خودمون دیده بودمش. نه!!! خوشم اومد!!! خوب نگهش داشتن...

ضمنا فرشته ارشدشو با نمره 20 دفاع کرد.(رشته بافت و جنین). دختر پرانرژی ایه. شب آخر, موقع خداحافظی چشاش پر اشک شد... عزیزم...!! فکر کردم بخاطر منه! نگو بخاطر فارغ التحصیلی خودش بوده..

و اما موقع خواب:

این رفیق ما  بدتر از من،خیلی فیلمه!! یادمه شبایی که رو زمین میخوابیدیم، امکان نداشت رو در رو خوابمون ببره. قیافه همو که می دیدیم می ترکیدیم از خنده. بقیه هم بیدار می شدن و اعتراض!  حتما باید لحاف رو سرمون می کشیدیم..(گاها دزدکی لحافو کنار می زدیم که مطمئن شیم اون یکی چشم ندوخته بهمون، متوجه میشدیم اون هم متقابلا همین حرکتو زده!!! دیگه نمیشد نخندید)

دعای ما اون موقع: پروردگارا! این دلخوشیو از ما نگیر!

راستی گفتم لحاف!!!

همین دوستم، یه لحاف بامزه داره می دونه من عاشقشم و هر سری هم با اون لحاف منو شب نگه داشته و مانع رفتنم شده. بهش گفتم سر جهازی بدش به من! لامصب جنس خوبی داره. آبی رنگ هم هست و تر و تمیز با دوخت مرتب... آرامش خاصی به من میده..

چراغا خاموش شد.. پچ پچ ما ناتموم... .

 قبل از خواب لبخند ناخودآگاهی رو لبام نشسته بود. لبخند رضایت.. احساس شعف.. احساس بی نیازی از همه چیز. مخصوصا با اون لحاف... . پیش خودم فکر کردم چه خوبه دم مرگ این حسو داشته باشی. انگار اون روز هیچ آرزویی به دلم نمونده بود. حتی هوس روندن بوگاتی یا موستانگ به سرم نبود. کسایی که دوستشون داشتمو دیده بودم و رو این نمی شد قیمت گذاشت..



موضوعات مرتبط: زیر آسمان نازلو
[ دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۲۱ ب.ظ ] [ تیـــما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوند در درون ماست پس می بایست آرام شویم و بگذاریم جانهایمان آرام گیرند. آنگاه به هستی عشق پی خواهیم برد.
(جبران خلیل جبران)
"عقاب و چكاوك" يك وبلاگ شخصی است که به ترجیح نویسنده،جایگزینی برای سایر شبکه های اجتماعی انتخاب شده و سعی می گردد اطلاعات و اخبار مرتبط با رشته "حسابداری"را به سمع و نظر دوستان، بالأخص هم دانشگاهیان برساند. تنوع موضوعات نیز بر اساس علایق نویسنده انتخاب شده که در اثنای آن به تجربیات، خاطرات و سایر مطالب سرگرم کننده نیز پرداخته می شود.
...
..
.
كاسه خود را بيش از اندازه پر كنيد؛
لبريز مي شود.
چاقوي خود را بيش از حد تيز كنيد،
كند مي شود.
به دنبال پول و راحتي باشيد؛
دلتان هرگز آرام نمي گيرد.
به دنبال تاييد ديگران باشيد؛
برده آن ها خواهيد بود.

كار خود ر انجام دهيد، سپس رها كنيد.
اين تنها راه آرامش يافتن است.
لینک های مفید


امکانات وب