قالب وبلاگ

عقــــــاب و چکاوک
 
لینک های مفید
چت باکس


چند روز پیش به اتفاق دو تا از دوستان قدیمی ام تصمیم گرفتیم بریم گردش و تفریح، تا کلی خاطره آفرینی کنیم.. نیست تو این دور و زمونه هیجان و دلخوشی کمتربه آدم رو می کنه،  تصمیم گرفتیم خودمون   دلخوشدوخ یاراداخ...
برای خرید یه سری لوازم و وسایل که الحمدلله تو این شهر به این بزرگی، فقط تو کوچه سیب زمینی فروش ها پیدا میشد به همونجا راهنمایی شدیم. تو عمرم این همه سیب زمینی فروش تو یه محل ندیده بودم و برام چقدر عجیب بود که چرا ارومیه ای ها این همه سیب زمینی دوست دارند؟!


البته ناگفته نماند ما هم تجربه کردیم. راستی نمی دونم این واقعیت که میزان رعایت نکات بهداشتی با طعم غذا چرا رابطه عکس داره؟!  از کجا نشأت میگیره و آیا دلیل علمی هم داره یا نه... به هر حال کباب سیب زمینی ای که ما خوردیم خیییییییییییلی خوشمزه بود.
پیشنهاد من برای خلق دلخوشی رفتن به سینمای پنج بعدی بود. فقط ما سه نفر بودیم. بلیط گرفتیم و از تماشای فیلم لذت بردیم. البته تخیلات دوستان در این زمینه گاها هیجان انگیز تر از خود فیلم میشد. بیرون هوا خیلی سرد بود. تو سینما هم که فیل کلی آب از خرطومش پاشید رومون. لباسای ما خیس شد وباد سردی که بیرون می وزید ما رو تا مرز اضمحلال پیش راند.
لحظات آخر یه تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم خ شورا. آقای راننده حدس زده بود که ما دانشجوییم و موقع پیاده شدن برامون آرزوی موفقیت کرد. داخل سرویس دانشگاه نشستیم. 15 دقیقه بعد دوست دانشمند ما متوجه شد که کیف پولشو که نصف زندگیش اون تو بود تو تاکسی جا گذاشته...

من عااااااااشق حواسپرتی ام.....


دانشمند: من می دونستم این کیف آخرش گم میشه.....دیگه گم شد...رفت....


طفلک دیگه بیخیال کیف شده بود. نه نشونه ای از تاکسی داشتیم و نه اطمینانی از این داشتیم که کیفه هنوز تو تاکسی هست یا که سر به نیست شده...
چون زیاد بهش سرکوفت زده بودم گفتم گناه داره بذار حداقل یه تکونی به خودمون بدیم ببینیم چی میشه. با نشستن که کاری از پیش نمیشه برد. این بود که جوانمردی به خرج دادم و از سرویس پیاده شدم تا لااقل یه تقلایی بکنیم در این راستا.


فکر کن چی شد؟!


دو قدم بیشتر راه نیفتاده بودم که همون تاکسی رو تو خیابون پشت چراغ قرمز دیدم...
بله دوستان.... یک بار دیگر چشمان تیزبین عقاب کار خودشو کرد و تاکسی رو پیدا کریدم.
آقای راننده تا ما رو دید داشت بال بال می زد که خوب شد دیدیم همدیگرو...من بخاطر کیف شما دوباره این مسیر رو برگشتم و از این حرفا....
خدا خیرش بده... تو اون لجظه من نزدیک بود پرواز کنم از خوشحالی (نیست  بچه حسابداری ام و به مباحث مالی حساس!!) اما این دانشمند ما چی بگه خوبه؟
-: من می دونستم آخرش این کیف پیدا میشه..!!


به روش نیاورد اما تابلو بود که هرچی سیب زمینی و دوغ ، آناناس با آب زرشک، چایی و شکلات خورده بود عین همون آبی که از خرطوم فیل رومون پاشیدن، زهرمارش شده بود.
حالا برگشته میگه: این هم از هیجان و دلخوشی که من براتون خلق  کردم.
شب رو منو مهمونشون کردن تا به امروز...(.دستتون درد نکنه. ما که راضی نبودیم. سعادت نصیبتون شد که کنارتون باشم)
اون شب برف زیبایی شروع به باریدن کرد و تیتراژ پایانیه قشنگی رو برای روز فراموش نشدنی مون رقم زد.

آهان! فرداش هم رفتیم پای صندوق رأی مستقر در دانشگاه و رأی دادیم


موضوعات مرتبط: زیر آسمان نازلو
[ یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ ۱۲:۵۰ ق.ظ ] [ تیـــما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوند در درون ماست پس می بایست آرام شویم و بگذاریم جانهایمان آرام گیرند. آنگاه به هستی عشق پی خواهیم برد.
(جبران خلیل جبران)
"عقاب و چكاوك" يك وبلاگ شخصی است که به ترجیح نویسنده،جایگزینی برای سایر شبکه های اجتماعی انتخاب شده و سعی می گردد اطلاعات و اخبار مرتبط با رشته "حسابداری"را به سمع و نظر دوستان، بالأخص هم دانشگاهیان برساند. تنوع موضوعات نیز بر اساس علایق نویسنده انتخاب شده که در اثنای آن به تجربیات، خاطرات و سایر مطالب سرگرم کننده نیز پرداخته می شود.
...
..
.
كاسه خود را بيش از اندازه پر كنيد؛
لبريز مي شود.
چاقوي خود را بيش از حد تيز كنيد،
كند مي شود.
به دنبال پول و راحتي باشيد؛
دلتان هرگز آرام نمي گيرد.
به دنبال تاييد ديگران باشيد؛
برده آن ها خواهيد بود.

كار خود ر انجام دهيد، سپس رها كنيد.
اين تنها راه آرامش يافتن است.
لینک های مفید


امکانات وب