|
عقــــــاب و چکاوک | ||
|
امروز رسیدیم عسلویه.. ۱۰ روز اینجا موندگاریم. خدا به دادمون برسه.. دمای هوا در ساعت ۶ عصر، ۳۳ درجه!! و بسیار شرجی و آلوده...
موضوعات مرتبط: خاطرات مآموریت [ جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۳۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
دم غروب روز اول.... تقریبا نای راه رفتن ندارم. به چند تا کلبه داریم نزدیک میشیم. صدای زنگوله گوسفندان و سگهای گله به گوش میرسه. فضای بسیار طبیعی و فرح بخش... ه.ایی خنک... نمیدونم چرا یاد کارتون هایدی می افتم..
این بزغاله خیلی دوست داشتنی بود... بماند که به محض اینکه تو دستام گرفتمش خرابکاری کرد... اما کلی خندیدیم... هوا کم کم سرد می شد. آنتن موبایل = صفر.... یکی از کوهنوردان طی یک حرکت تحسین برانگیز در طی سه سال زحمت کشیده بود و مصالح با خودش حمل کرده بود تا این بالا و کلبه نیمه آجری - با سقف شیروانی و پشم شیشه ساخته بود که راهنمای گروه ما کلید اون کلبه رو گرفته بود و برا امشب این کلبه رو برامون تدارک دیده بود. متاسفانه به علت تموم شدن شارژ گوشی موفق به عکس گرفتن از کلبه نشدم. دوست داشتم نشون بدم که با چه ذوق و سلیقه ای و امکانات محدود حداکثر کارایی رو مهیا کرده بودن. مخصوصا سیستم ناودوون که آب بارون رو تو بشکه ها هدایت می کرد.. شب آتیش روشن کرده بودیم و زغالش رو داخل کلبه گذاشتیم. این کار باعث شد هوای داخل کلبه گرم تر بشه. من از فرط خستگی بدون اینکه شام بخورم از ساعت ۹ گرفتم خوابیدم. زانو هام به شدت گرفته بود. فردا صبح چند ساعت مسیر سر بالایی داشتیم. که اعتراف می کنم بدون نوشابه انرژی زا نمی تونستم ادامه بدم. البته زانو بند یکی از کوهنوردان هم کمک بزرگی بهم کرد. قله ها و چین های کوه ها از لابلای مه صبحگاهی بسیار دیدنی بود. ساعت ۱۲ ظهر اتوبوس در کنار جاده منتظرمون بود. در مسیرمون به سمت پائین به خونه عشایر رسیدیم که سگهای وحشتناکی داشتن و با دیدن ما وحشی تر شده بودن. آآآآآخ آخ آخ آخ....!!! این بود از سفر ما... ساعت ۳ عصر خونه رسیدیم. همین که از جاده شیراز رفتیم و از کمربندی برازجان وارد شهر شدیم خیلی باحال بود برام! مادر خانم خاطری نگرانمون شده بود و خطاب به من و دخترش می گفت: دو تا دیوونه لنگه هم ، عجب به پست هم خوردینا!!! تیر و خته جفت همین!!
بعد از دوش آب داغ و استراحت، برگشتم پیش همکارام. فرداش هم رفتم استخر و رئیس نجات غریق رو که کوله اش رو به من قرض داده بود از نزدیک دیدم و با ایشون هم کلی ایاق شدیم. روز شنبه که رفتیم سر کار اصلا احساس خستگی یا گرفتگی عضلات که نداشتم، بلکه سطح اندروفین مغزم بالاتر رفته بود و برعکس همیشه اصلا خواب آلود نبودم. دوستام با تعجب بهم می گفتن تو هنوز زنده ای؟!!!! من هم اندر جوابشون به جمله "made in turkey" بسنده می کردم!
حتما توصیه می کنم برا یک بار هم که شده چنین سفرهایی رو تو زندگیتون تجربه کنید. [ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۳۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
این بخش از سفر کلا سراشیبی هستش و البته از سر و کول سنگ و صخره ها بالا رفتن... با توصیه راهنما باتوم ها رو جمع کردیم و به هر دو دستمون متوسل شدیم. گاهی کوله ها رو هم مجبور بودیم پرت کنیم پائین. یه جا هم یه عده رو با طناب کمک کردیم که برن پائین.
بقیه عکسها در ادامه مطلب... ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۰ ب.ظ ] [ تیـــما ]
سه روز از شروع به کارمون تو شعبه برازجان نگذشته بود که با پیشنهاد وسوسه برانگیز کوهنوردی از سوی خانم خاطری (کارمند شعبه) روبه رو شدم. همه چیز کاملا تصادفی اتفاق افتاده بود و به قولی "قسمت من شده بود که همچین سفری رو داشته باشم". خانم خاطری عضو یک گروه کوهنوردی در برازجان هست و گروهشون برا آخر هفته برنامه کوهنوردیه ۲ روزه داشتن. به دلیل اینکه هیچگونه تجهیزات کوهنوردی همراهم نبود ، بعید می دونستم بتونم همراهشون برم. مخصوصا که مسیرِ سفر معمولی نبود و راه های صعب العبور زیادی داشت. من هم که سرم درد می کنه برا این کارا... نمی تونستم بی خیال شم. مخصوصا که قول تدارک تجهیزات کوهنوردی رو بهم داده بودن. خلاصه اینکه بعد از هماهنگی های لازم اعلام آمادگی کردم و یک شب هم مهمون خانم خاطری و مادر نازنینش در برازجان شدم. اون شب کوله و باتوم کوهنوردی رو از رئیس نجات غریق (که از دوستانمون بودن) قرض کردیم و بعد از کلی خرید برگشتیم خونه و تدارک برنامه فردا رو دیدیم. فردا صبح زود قبل طلوع آفتاب دور یه میدون جمع شدیم. گروه متشکل بود از ۱۴ نفر و راهنما. بار اولم بود که می خواستم ۲ روز و یک شب رو تو کوه سپری کنم. هیجان خاصی داشت. اوایل سفر کوله پشتی اذیتم می کرد.
مناظر بسیار زیبایی رو پشت سر گذاشتیم و من تا جایی که گوشیم باتری داشت عکس گرفتم.. بقیه در ادامه مطلب.... ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۵۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
داداش گلم، قبولیت در آزمون دکترای تخصصی Ph.D و احراز رتبه پنجم کشوری را بهت تبریک می گم. بی نهایت خوشحالمون کردی. ایشالا در تمام مراحل زندگیت موید باشی!!
[ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۷:۴۵ ب.ظ ] [ تیـــما ]
با شنیدن این خبر خیلی متاسف شدم و امیدوارم هم وطنان بوشهری همدردی ما رو پذیرا باشند.. ضمنا به علت یک سری تشریفات اداری ، ما همچنان تهران هستیم و هنوز بوشهر نرفتیم و به این ترتیب از زلزله مصون ماندیم. از دوستانی که به یادم بودند و در حق من محبت داشتند بی نهایت سپاسگزارم.
[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۵:۷ ب.ظ ] [ تیـــما ]
بعد از اتمام کار در بوشهر، عازم برازجان شدیم. به علت اینکه تدارک محل اسکان در برازجان مقدور نبود، به مدت ۳ روز از بوشهر به برازجان در رفت و آمد بودیم. تا اینکه تونستیم خانه معلم برازجان رو به مدت یک هفته رزرو کنیم. اهالی بوشهر، مردم برازجان رو نوعا خشن می شناسن (طنز!) البته به نظر من ، وجود برخی از گروه های شرور و جنایتهایی که تو این شهر مرتکب شدن باعث ایجاد این ذهنیت شده . تو خیابونای این شهر اگه چند نفرو تفنگ به دست دیدین، نباید تعجب کنید. طبق گفته های بومیان ، نام این شهر سابقا "گرازدان" بوده و وجه تسمیه اش گرازهای قراوانی بوده که در این منطقه زندگی می کردند. چیزی که برای من بارز بود روحیه بشاش و ورزشی اهالی این شهر بود. کارمندان شعبه ای که من اونجا بودم اغلب ورزشکار بودن و این منو خیلی به وجد میاورد... (می پرسی چرا؟!... توپست بعدی میگم..) در کل تو برازجان خاطرات به یادماندنیه زیادی داشتم و با انسانهای شریف و مهمان نواز زیادی آشنا شدم. که قصد دارم در پست بعدی به مشروح چندتا از این خاطرات بپردازم. صبح روز ۲۵ ام برازجان رو به مقصد فرودگاه بوشهر ترک کردیم و تنها خاطره بد من این بود که همون صبح ساعت مچی ام رو هرچی گشتم پیدا نکردم . اما لحظه های خوش اووونقدر زیاد بود که بتونه این ضرر مالی رو جبران کنه
ساحل بوشهر
[ پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۲۲ ب.ظ ] [ تیـــما ]
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کلی ایمیل چک نشده مو خوندم. عکس ها و تصاویر متنوع و زیبایی برام فرستاده شده بود. یکی از ایمیل ها مربوط به منزل شخصی یکی از اساتید دانشگاه در شرق تهران بود. یه خونه ی از پیش ساخته شده، با نمای چوبی و سنتی. فکر کنم این ایمیل برا خیلی از شما ها هم ارسال شده باشه. امروز ناهارو خونه دایی اینام که تو پونک میشینن، دعوت بودیم. در یک حرکت پیش بینی نشده و با تصمیم یهویی بزرگان، قرار شد عصر، بریم عید دیدنیه یکی از اقوام در حکیمیه. یعنی مسافتی از غرب تا شرق تهران رو باید می رفیم. تو این مدت هی یاد اون ایمیل دیشبیه می افتادم که نوشته بود اون خونه هه تو شرق تهرانه. ولی انتظار نداشتم از روبه روش رد شیم...!!! نزدیکای کوچه شون بودیم که دقیقا همون خونه رو دیدیم. مخصوصا هم که عکس های درب ورودی و نمای ساختمان رو دقیق دیده بودم. دیگه شکی باقی نمی موند. خودم موندم تو کف این اتفاق!! موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۱:۱۰ ق.ظ ] [ تیـــما ]
کارهای زیاد اما وقت کمی برای انجام دارید؟ شاید شما هم در اطراف خود افرادی را دارید که همه کارهای خود را به خوبی و بدون استرس انجام می دهند و وقت هم کم نمی آورند. آنها می توانند به خوبی خانواده، شغل، کارها و سرگرمی های خود را مدیریت کنند و در آخر هفته نیز به کارهای شخصی خود برسند. چگونه این کارها را انجام می دهند؟ معجون سحرآمیزی دارند که رو نمی کنند؟ خیر. این انرژی کاملا زمینی و معمولی است. همه انسان ها دوست دارند کارهای خود را در طول روز به پایان برسانند. تنها مشکل اینجاست که افراد بر اساس عادت همیشگی خود یک کار را انجام می دهند و نمی دانند تا چه حد این کار باعث عقب ماندن آنها می شود. عادت اصولا به نوعی الگوی رفتاری گفته می شود که همیشه بدون توجه به مفید یا موثر بودن در حال تکرار شدن است. شاید به نظر هوشمندانه باشد که چند کار را به طور همزمان انجام دهید اما مساله اینجاست که همه آن کارها نتیجه ضعیفی خواهند داشت. مغز هم محدودیت هایی برای انجام کارها دارد. درست است که از عهده انجام چندکار همزمان بر می آید اما باعث ایجاد استرس می شود و نتیجه کار نیز مفید و مناسب نیست. راهکار: برای مفید بودن و درست انجام دادن کارها، فقط یک کار را در زمانی واحد انجام دهید. این باعث می شود تا مغز آرام باشد و با تمرکز و دقت بیشتری کار خود را انجام خواهید داد. روند پیشرفت آن نیز لذت بخش است. پس از اتمام یک کار، سراغ کار بعدی بروید. ۲. صرف زمان زیاد برای کارهای غیرضروری آیا صبح زود از خواب بیدار می شوید؟ پس احتمالا انرژی و زمان زیادی را در فیس بوک، مرتب کردن کمدها یا چت و تماس با دوستان خود هدر می دهید. راهکار: هر شب فهرستی از کارهایی که فردا باید انجام دهید را بنویسید. البته بیشتر از دو یا سه کار مهم را در این لیست نگنجانید. هنگام برنامه ریزی های خود، ساعاتی که بیش از همه انرژی دارید (صبح، نیمه شب، ظهر یا ...) را برای انجام کارها اختصاص دهید. پس از برنامه ریزی برای انجام کارهای مفید اگر زمانی باقی ماند می توانید به کارهای غیرضروری رسیدگی کنید. ۳. میز کار شلوغ داشتن افرادی که میزهای شلوغ و نامرتب دارند اصولا می گویند دقیقا می دانند هر چیزی کجاست! اما این مساله صحت ندارد. به هم ریختگی های فیزیکی برابر است با به هم ریختگی های ذهنی. اگر فردی ذهن شلخته و نامرتی داشته باشد نمی تواند کارها را درست و دقیق پیش ببرد. راهکار: دو ساعت زمان بگذارید و میز کار خود را مرتب کنید. کاغذها و وسایل بی مصرف را دور بریزید. برای خود سه دسته درست کنید. آنهایی که باید یکراست به سطل زباله بروند. آنهایی که باید در پوشه یا جعبه ای نگهداری شوند و آنهایی که باید در فهرست کارهای مهم قرار بگیرند. ۴. شروع، توقف و شروع دوباره عدم تداوم، دشمن ابتکار و موفقیت است. در دست داشتن پروژه ای که بیش از حد نرمال زمان برده، مایوس کننده است. ۵. اعتراف به ترس ترس کاملا طبیعی است. ترس، یعنی شما با خود چالش دارید. اما صرف اینکه از چیزی می ترسید دلیل نمی شود از آن اجتناب کنید. شاید آن کار برای شما بهترین باشد. راهکار: از چیزهایی که خیلی می ترسید فیلم نامه بنویسید و در عالم خیال بازی کنید. آیا آن کار شما را می کشد؟ نه؟ خوب است. به طور واقع گرایانه ببینید نتیجه انجام آن کار چیست. سناریوی ذهنی خود را مجسم و تصور کنید در حال انجام آن کار هستید. مطمئن باشید اتفاق های بدی که فکر می کنید هرگز رخ نمی دهند. بنابراین، ترس های خود را فراموش کنید. شما دوست دارید «درآمد بیشتر» یا «سلامت بیشتر» داشته باشید. اما این اهداف چه مفهومی دارند؟ این اهداف بسیار مبهم و نامعلوم هستند و نمی توان مسیری برای رسیدن به آنها تعیین کرد. همین باعث می شود هرگز به آنها دست پیدا نکنید. ۷. مقصر دانستن دیگران برای نرسیدن به اهداف خود مقصر دانستن دیگران بدترین طرز فکری است که کسی می تواند در راستای تحقق اهداف خود داشته باشد. شاید درآمد کم یا مدیری با درک پایین داشته باشید، اما این زندگی شماست. همیشه ناله و شکایت کردن باعث می شود در برزخ «منِ بیچاره» باقی بمانید. این دودلی ها شما را از اهدافتان بسیار دور می کند. راهکار: از این حالت بیرون بیایید و مسوولیت پذیر باشید. شما مسوول همه شرایط زندگی خود هستید. این شما هستید که مالک گذشته، حال و آینده خود هستید. بنابراین، از شکایت و مقصر دانستن دیگران برای عدم کارایی و ناموفق بودن خود دست بردارید. موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه [ سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۵:۹ ب.ظ ] [ تیـــما ]
يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت … ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد !!! هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد !!! وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت و بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمين افتاد و مرد... بعد ملا نصر الدين گفت : لعنت بر من كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيعي برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي کشد ...!!! موضوعات مرتبط: طنز ، معما و سرگرمی [ یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ۳:۳۶ ب.ظ ] [ تیـــما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||